زیبایی شناسی در آثار رحمت بدخشی
تهیه و ترتیب: اقبال «حسام»
مورخ6/6 / 1390
شهر نو فیض آباد
میرزا رحمت « رحمت » فرزند محمد اسماعیل ورسجی بدخشی که در سال 1201 هجری شمسی در محل گذر چنارک فیض آباد بدخشان از عالم آرام به دنیا سر گردان تشریف فرما شدند. هنوز نو جوانی را به پایه اکمال نرسانده بود، که استعداد هنری خود را آهسته آهسته نشان داده و توجه خویش و اقارب و دور نزدیک را کم کم به خود مبذول نمود و مورد تشویق هنر دوستان و فرهنگیان بدخشان قرار گرفت . رحمت که چمنزار تحصیل ابتدایی خود را با آموزه های پدرش آبیاری نمود ؛ به هر اندازۀ که از عمرش می گذشت دیگر یادداشت های پدرش نتوانستند ذهن پرخاشگر وی را آرام و به دریای معانی جویی وی سدی واقع شوند. بدین سبب رحمت در جستجوی محلی شد که در آن بتواند عطش تخییلات شاعرانه و ذوق تحصیلات خود را سیر آب بسازد.
رحمت در سال 1323 هجری شمسی بدخشان را به قصد هند که در آن وقت مرکز تجمع اهل ادب و محل تحصیل طلاب بود، از راه چترار، ترک گفت و مدت ده سال در آنجا به تحصیل علوم شرعی و ادبی مشغول و مصروف گردید.
رحمت آن طلایه دار ادبی و آن خسته گی نشناس فرهنگی، بعد از ده سال تحصیل در هند در سال 1335با جمعی از دوستان و همراهانش از هندوستان وارد کابل و در آنجا مورد بزرگداشت ادبا و فضلا قرار گرفت.
داکتر صاحب نظر مرادی در کتاب تاریخ بدخشان خویش پیرامون سفر رحمت به هندوستان و فرهنگ معارف دوستی میر سلطان شاه با استناد از این بیت وی :
گربه میران بدخشان نیستم رحمت قرین میفزاید در دل من مهر سلطان شاه شاه
می نویسد : « میرزا رحمت بدخشانی که همروزگار سلطان شاه بود قصد نمود تا غرض تحصیل علم به هندوستان برود. سلطان شاه برایش اجازه سفر نمیداد و می گفت که هر قدر پول ضرورت دارد برایش پرداخته میشود و در بدخشان بماند چون اصرار رحمت از حد گذشت برایش اجازه داد و تاجایی هم او را بدرقه نمود . زمانیکه قافله رحمت به حوالی باغ مبارک در شرق فیض آباد رسید میرزا از موکب خود فرود آمد که مشتی آب بنوشد نا گهان تحت تاثیر عواطف امیر بدخشان از عزم سفر خود پشیمان گردید و با امیر سلطان به فیض آباد برگشت امیر سلطان شاه بخوشی تمام به استقبال میرزا رحمت در خیابان فیض آباد پرداخت».
این اضهارات دکتر مرادی به نظر نگارنده این سطور چندان واقعیت را منعکس نمی سازند ، زیرا میان زندگی میر سلطان شاه { که البته منظور مرادی از سلطان شاه (اول) است} و زندگی رحمت فاصلۀ زمانی زیادی وجود دارد.بنا به قول خود مرادی در کتاب بدخشان در تاریخ میرسلطان شاه در سال 1800م، که مصادف میشود با 1338 ش در قندز به دست قباد خان به قتل رسیده در حالیکه شاه عبدالله بدخشی و محمد اسماعیل ناظم سال تولد رحمت را همان سالی تعیین کرده اند که قبلا مذکور شدیم.
دیگر اینکه رحمت قبل از تحصیلاتش در هند که جوان بیست و چند سالۀ بیش نبود؛ شاید به این اندازه تبحر و توانایی نداشته، که مورد توجۀهمچون حاکم ظالم ، جابر ، سفاک و مستبد قرار بگیرد.ولی حقیقت امر آنست که رحمت بدخشی همروزگار میر سلطان شاه (دوم ) حاکم فیض آباد (متوفای، 1299) پسر میر یوسف علی خان و برادر برهان الدین لاغر است. چون شخص حاکم خودشان شاعر بوده اند با رحمت مراوده قلمی داشته و منظور شاعر نیز درهمان بیت همین سلطان شاه است.
به قول شاه عبدالله بدخشی زمانیکه رحمت کابل را به قصد بدخشان تر ک مینماید در حصه رخه پنجشیر بدست عساکر محمد مراد بیک به جرم بدخشی بودن اسیر میشود و مدتی در دربار میر مذکور به حیث دبیر ایفای وظیفه مینماید و به زخم آن عده اشخاصی که به صفت اسیر از بدخشان برده شده اند مرهم علاج می گذارد. در قسمت حفظ جان همدیارانش لحظۀ هم غافل نبوده و در صدد در یافت لحظاتی بوده تا مراد دل میر غضب را در یافت نماید و از روز گار رنجبار و بی سرو سامان بدخشانیان مظلوم بکاهد.
وی که در شهر قندز به مصابه یک پرندۀ در قفس به سر می برد همیشه در آرزوی آن بود که فرصت را مساعد دیده رهسپار و طنش گردد . این امر وقتی به وقوع پیوست که میر مراد بیک خیال تصرف کابل را در سر می پرورانده رهسپار کابل گردید. رحمت به بهانه مریضی از رفتن با وی خودداری و در عوض عازم بدخشان گردید و بعد از چند سال در بدخشان وفات نمود.
میرزا رحمت آثار زیادی را به رشته تحریر در آورده ولی؛ شور بختانه جبر روزگار به جز از یک جلد دیوان اشعارش متباقی را به کام نابودی فرو برده است. در دیوان موجوده رحمت که بیشتر غزلیات و کمتر قوالب دیگر به نظر میرسند از زیبایی خاصی برخور دار هستند. گوینده سعی نموده تا عروس گفتار خویش را با با صناعات بدیعی و بیانی بیاراید.که ما چند نمونه از این زیبایی های ادبی را خدمت دوستان پیشکش خواهیم کرد.
آرايه هاي لفظي در اشعار رحمت
تجنيس – جناس:
واژه تجنيس به معني « هم جنس آوردن» و جناسي بمعناي « همجنس بودن» است و در اصطلاح علم بديع، جناس يا تجنيس آرايه ايست شامل آوردن دو لفظ در كلام كه در ظاهر به يكديگر همانند و در معني مختلف باشند. ممكن است جناس ميان چند كلمه باشد ولي آنچه معمول است در دو كلمه ظاهر ميشود. در ديوان اشعار ميرزا رحمت دو نوع آن قابل رويت هستند كه عبارتند از:
جناس خط: آنست كه دو پايه جناس در نوشتن يكسان و در نقطه گذاري و تلفظ مختلف باشند مانند:
بســـوي ميـــكده در عــــــالم شباب شتاب بنـــوش بـاده بنه ذهـــن بـــركبــاب كتاب
ز هجربسكه سرشكم چو ابر نيسان ريخت كشـــاي ديـــده كــــه شد عالم تراب بـرآب
چــه طـالع است كه بر دشنه نگاه زلطف نشد به كشتنم از چشم مست خواب جواب
در اين بيت واژه هاي «شباب، شتاب» « كباب و كتاب» « ترآب و آب » « خواب و جواب» با همديگر تجنيس خط را تشكيل ميدهند.
ويا: تا از رخت نقاب بر انداختي به باغ از شرم روت گل شده غرق عرق عرق
كه در اين بيت. غرق و عرق جناس خط هستند.
2. جناس زايد: جناس زايد آنست كه در آغاز يا ميان يا پايان يكي از دو كلمه متجانس، يك حرف بيش از ديگري باشد. مثال اول، قامت و قيامت در اين بيت رحمت.
مـــوج حســن دلبر شوخ قيامت قامتي بين كه هردم مي فشاند بر رخ خود آستين
يا:
بـــر دوستـي اهل جهان اعتبار نيست زانم گـــرفته دل ز ديــــار و زيار هم
ويا:
زياد قامت شوخ قيامت جلوه نيرنگي چو طاووس گلستان غرق حيرت گشته اندامم
ذوقافيتين – قافيه دوگانه:
اشعار ایست كه دوقافيه پهلوي يكديگر؛ يا اندك فاصله داشته باشد. لطف و آهنگ اين آرايه كه به شعرمي بخشد بر كسي پوشيده نيست. بديهي است وقتي اين فرهنگ مضاعف شود لطف و رونق آن هم دو چندان ميگردد. كار برد اين آرايه در ديوان اشعار رحمت به وفور ديده ميشود.
گر بيات مي بر آرد ناله شيخ و شاب شب هست از عشق جهان سوز تو در مهتاب تب
***
اي خيال لعل شيرين تو بر ياقـــوت قـــوت در چمن هاروت ديده ديدة ماروت روت
***
در رة عجز هر كه دايم همچو نقش پاست پست از كمند شكوه هاي نيك وبد هرجاست جست
***
گر به سوداي تو دايم اين دل نا بود بود نقد جان رفت و نشد بر قالب فرسود سود
***
مانده مرغ دل بدامت كن تو اي صياد ياد زانكه عمري هست نبود خاطرنا شاد شاد
***
دل بيدادت ندارد اي صنم الحال حال عرض خود را چون كند گرديده استدلال لال
***
اي ز هجران تو اشك ديده در ايام يم دارد از دوريت مرغ روحم از آرام رم
اعنات – لزوم مالايلزم
اعنات يعني «به رنج افكندن» و لوزم مالايلزم يعني لازم شمردن آنچه لازم نيست اين آرايه بدين صورت است كه گوينده به قصد و هنر نمايي،خود را ملزم سازد تا در هر بيت يا هر مصراعي، كلمه يا كلماتي را تكرار يا در كلمة قافيه، حرف يا حروفي را تكرار كند كه لازم نباشد و بدون آن قافيه صحيح باشد كه ميرزا رحمت بدخشي بنشر در اين زمينه خيلي هنر نمايي كرده است كه هركد ام شان را بر مي شمريم در اين غزل رحمت، حروف بيت اول مفرد ؛ حروف بيت دوم مركب دوتايي، حروف بست سوم مركب سه تايي و به همين منؤال ميرود:
زواري او دور دارم از آن در ز درد دل آه وزداغ دل آذر
تو با نرگس ولاله دلفريب من هر شب گريه بي باو سر
مگر چشم مست هست عشق كنم فكر نقش لبت تنگ شكر
يا در اين غزل كه رحمت در هر مصرع واژه ديده را تكرار كرده است:
اي نور ديده ديدة تو ديده ديــده ام گرديده ديده ام نه چنين ديده ديده ام
كي ديده سوي ديده تو ديده واكند گرديدهم به ديده دزديده ديده ام....
گر ديده ام در عالم و هر ديده ديده ام چون ديدة تو ديده كجا ديده ديده ام
رحمت بديده ديده هر ديده ديد و گفت كم ديده ام چو ديدة تو نور ديـده ام
ويا تكرار چين در اين غزل:
اي مه جبين فگندي توتا زلف چين به چين شد چين به چين خرمن زلف تو خوشه چين
چين چين نمودي تا رسرناز چين زلف ما چين چين چين دو زلــــف تــو شد ز چين
آهوي چين به چين ز غم چين زلف تو چين در جبين به چين بود هردم چو مشك چين
افگندة به چهره تو چين چين دو چين زلف گل چين حسن چين دو زلـــف تـو شد ز چين
تفصيل:
تفصيل بمعناي جدا كردن است و در اصطلاح چنان است كه گوينده شعري بگويد كه هنگام خواندن آن،لب ها از يكديگر جدا مانند و به هم نرسند اين صفت در حقيقت جزئي از صنعت اعنات شمرده ميشود:
اي داغــدار وادي عشق تولاله هــــا صحر انورد آهوي شوخت غزاله ها
گاهي زروي ناز تو نشنيدي اي نگار هرچند دل ز سينه كشيده آه و ناله ها
زاهد چوديد خال سياه تـــو را ز دور از دست داد طالع هشتاد ساله هـــــا
يكره گشاي ديده خــــدا را نگاه كــن از دوريت روان شده اشكم چو ژاله ها
اسرار حسن گل ز هزاران حزين شنو يعني جز او نخوانده كسي اين رسال ها
منقوط:
منقوط به معناي نقطه دار و در اصطلاح بديع، به اين صورت است كه گوينده شعري بسازد كه تمام نكات آن از حروف نقطه دار باشد. مثال آن بيت رحمت است:
ز شفقت شبي به جشن نشين زينت بخش زيب جشن ببين
خيز بخ بخ ز تخت زينت بخش ز چنين جشن فيض جنت چين
به شفقت ببين نبين بغضب بت چين تيغ تيز چين بجبين
ز شب تيز و نبض جنبش تن نه شنفتي شبي ز ظن و يقين
غير منقوط:
غير منقوط بر خلاف منقوط است كه آنرا نوعي از صنعت حذف شمرده اند. و آن بدين گونه است كه شعري يا كلامي بگويند كه تمام كلمات آن از حروف بي نقطه باشد نمونه آن در ديوان رحمت اينگونه است:
دلم دارد هوس وصــــل دلارام همه دم در دلم دارد مرا كام
مرا آواره دارد طره حـــــور در عالم طالع ما دارد اكرام
مرا در دل دوصد آهي كه هر آه سحرگه كس گمارد سهم در سام
در اول كاسه مل لعل او داد دلم آورد كم كم طـــره در دام
ويا در اين غزل ديگرش:
در دهر اگر همدم دلدار مــــدامم در آه و الم وصل همه كرده حرامم
در دهر مرا داد ملك ملك دو عالم دارم همه در ره دلــــدار كـــــرامم
دلدار مرا در الـــم و درد در آورد دلدادم و دلدار كــــرم كـرد مرامم
در هر صدا كرد مرا اكمل الهام كحل كــــرمم داد مسا دارالسلامم
در عكس مه و مهر كرا كار در عالم لعل و گهر دهر همه اصل كلامم
ويا در اين غزل:
مرا دارد اگر آواره دلدار دلم در دام وصل او هوا دار
كه دارد آه درد آلود در دل همه دم گو دلا در دور دوار
دلا رامم اگر گردد مرا رام مرا گردد حصار وصل دلدار
سواد طرة دلدار دارد مرا سرسار سودا در همه كار
دو عالم گردد دردم مرا رام اگر كامم دهد در وصل دلدار
دلم آلوده در درد دل آرام سرم گر در رة دلدار در دار
آرايه هاي معنوي
صنايع بديعي معنوي، آرايه هايي هستند كه لطف و زيبايي آنها بسته به معني است و هرگاه لفظ تغيير يابند، زيبايي آنها باقي مي ماند. در اين فصل به آرايه هاي معنوي كه در اشعار رحمت نهفته است اشارة خواهيم كرد.
حسن تعليل:
«تعليل» بمعناي بيان علت است و در اصطلاع علم بديع، حسن تعليل آنست كه شاعر يا نويسنده، براي بيان مطلبي، علتي ذوقي بيان كند كه در واقع علت حقيقي آن نباشد ولي لطف و رونقي به كلام وي به بخشد. آن گونه كه رحمت مي گويد:
دارد ز عكس ابروي تو آسمان هلال انگشت نماي خلق جهان شد از آن هلال
تضاد- طباق:
تضاد آنست كه گوينده واژه هايي را كه ضد يكديگر هستند در كلام خود بياورد. مانند آب و آتش، شمع و شب و روز و شب در اين ابيات رحمت.
ايكه در آب و آتشم يي تو چو شمع هر شبي آتش و آه مـــــــــن ببين ديــــده اشكبار هم
***
رحمت خسته بيرخت روز و شب اي شة بتان كلفت دهـــــــر مي كشد محنت روزگارهم
***
به شادي و غم ايــــام نيك و بد كـــم گــــــوي چو هست بر همه دلها شكست و بست و كشاد
***
ببين بر قدرتش از آب و خاك وباد و آتش ام نمود ايجاد آدم را و كرد از لطف خود گويا
مراعات النظير:
آنست كه در سخن اموري بياورند كه در معني باهم متناسب باشند كه اين تناسب خواهي از طريق همجنس بودن باشد مانند (گل و لاله، ريحان و ارغوان) و خواهي از جهت مشابهت يا تضمين و ملازمت باشد (تير و كمان، شمع و پروانه، ليلي و مجنون) وغيره:
مي سزد پهلو به مشك و عنبر و ريحان زند دارد از زلف چليپا توسن اخيال يال
داشته است كين فــــلك را به خـــــويشتن دارد به كف سپر گهي تيرو كمان هلال
***
فلك را دار زينت ازمه و خورشيد و انجم زمين را لطفش از آب و هوا بخشيد نعمت ها
تجاهل عارف:
يكي از آرايه معنوي، تجاهل عارف است و آن بدين گونه است كه گوينده آنچه را ميداند، مورد پرسش قرار دهد، بدين منظور كه مطلب بيشتر مورد توجه قرار گيرد. اين آرايه، در واقع نوعي از تشبيه است كه قوت آن بيش از تشبيه معمولي است و يا تشبيه بليغ،همان است وقتي رحمت ميگويد:
يارب اين روي است يا شمن است يا قرص قمر اين لب لعل است يا ياقوت يا درج گهر
سرو آزاد است يا شمشاد و يا طوبي خـــــلد اين قد دلجوست يا شاخ گل صد برگ تر
رهزن دين است يا جادو يا مشكين غـــزال چشم فتانست اين يــــا نــرگس بيداد گر
اين سر چشم است يا ماه است يا تيغ قضا ابروي يار است اين يا قوس استاد قدر
****
خنجر الماس يا پيكان با نــــوك سنان ناوك بيداد يا مژگان بي پرواست اين
نقطه نون است يا ميم است يا خال سياه يا طلسم عاشقان يا نور چشم ماست اين
شاخ مرجان يا شعاع شمس يا است كليم موجه بحر سخاوت يا يد بيضاست اين
****
فروغ روز يا شمس است يا روي شب يلداست اين يا مشك يا موي
سهي سرويست يا شمع تجلي نهال طوبي است يا قد دلجوي
هلال عيد يا محراب پاكـــان قزح باشد ويا شمشير ابــــرو
لف و نشر:
لف به معناي پيچيده و نشر به معني گشودن است. آرايه لف و نشر چنان است كه چند واژه را در بخشي از كلام بياورند و در بخش ديگر، آنچه مربوط به آن واژه ها ميشود، ذكر كنند و تعيين هر كدام را به فكر شنونده واگذارند. از آنجا كه ذهن خوانند تعيين و تشخيص معني مربوط به هر كدام از واژه ها كوشش ميكند و معني مورد نظر را خود كشف مي كند، نوعي قوت و خوشنودي خاطر به وي دست ميدهد و همين بر لطف و رونق سخن گوينده مي افزايد مانند اين ابيات رحمت:
كلاه تيغ جفا و نقــــــاب آن شــــه حسن به قتل عاشق شيدا شكست و بست و گشاد
صراحي دل و طومار ذوق و چشمه چشم مرا ز فرقت جانان شكست و بست و كشاد
دل رقيب و زبان حسود و خاطر ما كشيده باره چو با ما شكست و بست و كشاد
***
به زلف و كاكل و بند قباي او اي دل ببين كه هست چو نيكو شكست و بست و كشاد
زجاج خاطر و طومار طبع و دجله اشك مرا ز دوري از آن رو شكست وبست و كشاد
كلاه و دشنة بيداد و برقع از سر ناز به كشتنم چو رسيد او شكست و بست كشــــاد
تقسيم:
اين آرايه چنان است كه گوينده در آغاز چند چيز را ذكر كند سپس چيزهاي را كه مناسب هر كدام از آن ها است به طور مشخص و معين بياورد. نمونه آن اين غزل رحمت است.
زمن ربود خط و خال زلف آن برنا اول تــوان دوم قوت سوم پــــــــروا
توان و قوت و پروا ربود چون نكنم اول فغــان دوم نــاله و سوم غــــوغا
فغان وناله و غوغاي من بود بي او اول صباو دوم هردم وسوم شب ها
صبا و هردم و شب ها به ياد من آيد اول دو چشم و دوم كاكل و سوم سيما
دوچشم و كاكل و سيماي او بود ياران اول غزال و دوم سنبل و سوم بيضا
غزال و سنبل وبيضا چه گويمش كه منم اول فقير و دوم عاجز و سوم رسوا
فقير و عاجز و رسوا مگو كه من شده ام اول چوقيس و دوم وامق و سوم سودا
ويا در اين غزل
ربــــود قدو جمال و خـــــرامت اي جـــانان زديده خواب و ز دل صبر و ز بدن ارمان
ز خواب و صبر و ز ارمات مان چه گويمت كه مرا نمانده هوش به سر دل به كف به پاي توان
ز چشم و زلـــف و ز لعل تو مي كشد خجــلت به باغ نـــــرگس و شهلا ولاله و ريحـــان
تفريق:
تفريق، بدين گونه است كه گوينده،با نيروي تخيل و زوق شاعرانه،ميان دو چيز جدايي افگند و آن گونه طرح سخن كند كه شنونده آنرا بپذيرد. نظير اين بيت رحمت:
تو و شراب و من و خون مدام نوشيدن فلك ترا و مــــرا داده اين و آن هــر دو
جمع:
اين آرايه بدين سان است كه دويا چند چيز را مشمول يك حكم گردانند و آن حكم را جامع خوانند. نمونه اين آرايه اين ابيات رحمت هستند:
ما و ياريم به گلشن به تماشا هر دو داغ شواي گل وي بلبل شيدا هر دو
در اين بيت كه «تماشا كردن» جامع است به ما (رحمت) و يارش اسناد داده شده است.
گلگشت باغ كرديم دي ما و يار هردو گرديد قمري و سرو بي اعتبار هر دو
اعداد- سياقه الاعداد:
بدين صورت است كه چند اسم را به دنبال هم ذكر كنند، سپس فعل يا صفتي به همه آنها اسناد ها نسبت دهند مانند اين ابيات رحمت:
ظلم و ستم و جور جفا قهر به عـــاشق باشد شب و روز اي صنما خوي تو هرپنج
سرو و الف وطوبي و شمشاد و صنوبر دل باخته قـــــامت دلجــــوي تو هـــــرپنج
تنگ عسل و شربت و نقل و شكر و قند بي قـــــدر به پيش لب نيكوي تــو هـــرپنج
اهــل يمن و روم وري و بصره و بغداد باشند شب و روز دعا گوي تـــو هــرپنج
ياقوت و عقيق و در و لعل و گل و گلشن خجلت زده لعـــــل سخنگوي تــــو هرپنج
گردون وهلال و قزح و رحمت و محراب هستند به تعظيم دو ابـــــرو تو هـــــرپنج
تلميح:
تلميح يعني به چيزي نگريشن يا به چيزي اشاره كردن است. در علم بديع به آرايه گفته ميشود كه گوينده در ضمن بيان،به داستان يا ر ويداد يا آية از قرآنكريم يا حديثي اشاره كند مانند:
برد حاتم ز جهان توشه عقبا از جود رفت قارون و از وماند به دنيا دنيا
****
در تلاش مال دنيا همچو قارون مي نباش كن چو ابراهيم ادهم رحمتا پا مال مال
***
ز شوق ديدن شيرين به كوه بيستون رحمت شرر آسا نهان دارد بهر سنگ كوهكن چشمي
سؤال و جواب:
اين آرايه بدين صورت است كه گوينده،شعر خود را بر پرسش و پاسخ بنا نهد. اين آرايه وقتي هنري و زيباست كه پاسخ ها از نوع عادي و معمولي نباشند بلكه نوعي شگفتي و هيجاني در خواننده ايجاد كنند و متضمن حاضر جوابي نيز باشند وچون معمول پرسش از سوي عاشق دل خسته و پاسخ از سوي معشوق بي اعتناست،پاسخ غالباً دور از انتظار خواننده مي نمايد و همين امر، موجب لطف و رونق سخن گوينده مي گردد نمونه زيباي پرسش و پاسخ را در اين غزل رحمت ميتوان ديد:
گفت سوي گل مبين آن سيمير گفتم به چشم گفت بر خورشيد هم مفگن نظر گفتم به چشم
گفت اكليت اسد بر عرش گفتم چون كــــنم گفت خاك راه ما خود را شمر گفتم بـــه چشم
گفت مهرم را كجا جا داده يي گفتم به جان گفتم در عشقم كنون بگذر ز سر گفتم به چشم
گفت محزوني چرا گفتم كه از يــــاد رخت گفت پس خون گريه كن اي بي خبر گفتم به چشم
گفت خالم چيست؟ گفتم من سويداي دل است گفت ني ني نقطه نور بصر گفتـــــم به چشم
گفت ميگن گريه برخــــاك درم گفتم مدام گفت با مژگان بروب اين خاك در گفتم به چشم
گفت رحمت جاي من داري كجا گفتم به دل گفت ني ني به از اين بر گو دگر گفتم به چشم
تضمين:
صنعت ايست كه گويندة به مناسبت مصراع يا بيت وگاه ابياتي از شاعري ديگر را در اثر خور بياورد. بهتر است تضمين كننده، نام گوينده كه سروده اورا تضمين كرده آشكار يا به صورت كنايه بياوردتامعلوم شودشعرتضمين شده از كيست مانند:
جواب آن غزل اين باشد اي «رحمت»كه «صاحب» گفت «نگين را در فلاخن مي نهد بي تابي نامم»
تجريد:
تجريد يا خطاب النفس بدين سان است كه شاعر، كسي را مانند خود از نفس خويش انتزاع كند و او را مورد خطاب قرار دهد. مانند ابيات زيرين رحمت:
هركجا خوانند شعر دلكشت اي «رحمتا» هركسي گويد ترا از جان و دل صد آفرين
***
رحمتا نظم است يا الهام يا الفاظ خوش قوت روحست يا تعريف سر تا پا است اين
ايهام تناسب:
زيبا ترين و هنري ترين نوع ايهام «ايهام تناسب» است و آن بدين گونه است كه گوينده واژه در كلام خويش بياورد كه دو معني داشته باشد: يكي نزديك – كه مورد نظر شاعر نباشد- و ديگري معني دور كه مورد توجه اوست- در عين حال، معناي نزديك واژه كه مورد توجه شاعر نيست با واژه هاي ديگر شعر تناسب داشته باشد. مانند واژه مشتري در اين بيت رحمت كه معني دور آن يعني خريدار مورد نظر اوست، ولي معني نزديك آن كه ستاره مشتري است با مه زهره و مهر تناسب دارد.
تا چو يوسف مه من بر سر بازار نشست زهره شد مشتري و مهر به سودا هر رو
رجوع:
رجوع به معناي باز گشتن است و در بديع به آراية اطلاق ميشود كه گوينده در آغاز، سخن بگويد و بعد با تغيير جهتي واقعي يا ادعايي،آنرا نقض كند و چيزي بگويد كه شايسته مقام باشد. چنانچه رحمت مي گويد:
سين بسم الله يا لولوست يا عقد گهر سلك دندانست ني ني شبنم گل هاست اين
حسن آميزي:
صنعت ايست كه گوينده در بيان خود دو حس مختلف را با هم بياميزد ؛ بدين سان كه معني يا صنعتي كه مربوطه به حسي خاص است به چيزي نسبت دهد كه آن چيز در زبان عادي و معمول آن صنعت را نمي پذيرد. نظير اين بيت رحمت:
رحمتا از حسرت شيريني نظمت مدام اشك چشم نكته سنجان تا به دامن مي چكد
***
رحمت تو به شيريني گفتار در عالم چون طوطي خوش لهجه به شكر زدة باز
تكرار احسن:
در اين صنعت بديعي شاعر با توسل با نوعي تكرار به زيبايي شعر خويش مي افزايد آنچه به ارتباط اين صنعت در ديوان رحمت توضيح گرديده براي چند منظور است كه عبارتند از تاكيد، تدريج و تكثير است مانند:
گريه تو يكدمي شوم چهره به چهره رو برو شرح غمت بيان كنم نكته به نكته مو به مو
من به اميد ديدنت همچــــو گــــــدا ميروم خطه به خطه،ده بده،شهر به شهر كو به كو
ميرود از دو چشم من خون دل از جدائيت بحر به بحر يم به يم نهر به نهر جو به جو
دل به كمند زلف تو هست اسير اي صــنم حلقه حلقه به خم به خم پيچ به پيچ مو بمو
مست بر غم من بتا همره غير مــــــيروي دوش به دوش كف به كف پنجه به پنجه دو به دو
وه چه شبي كه با تو من مست به خشم اي صنم سينه ب سينه لب به لب چشم به چشم رو به رو
هست به دفتر ازل ذكر غام تــــــو رحتما سطر به سطر خط به خط حرف به حرف تو به تو
تكرار حروف صامت:
چشاند شربت شهر شهادت رحمت ايمانش بنازم من ز موج دشنه آن جان سنان ابرو
تكرار قوافي:
يار من همدم اغيار شده افسوس افسوس شوخ بي مهر ستمگار شد افسوس افسوس
تكرار واژه ها:
هيچ مگو بيا بيا چند كني به مــــاستم تيغ غضب مكش مكش ظلم و ستم مكن صنم
مشق ستم مكن مكن لعل لبت مگر بتا تنگ شكر لبت به شد چشم كشا قمــــر شيم
بتا از بيچ بيچ طره كارم بيچ در بيچ است خدا را از چه رو در بيچ او بيچ اگر پيچي
التفات:
التفات در لغت به معناي به چپ و راست نگريستن و روي بر گرداندن به سوي و نير به معناي توجه كردن آمده است و در اصطلاح بديع آنست كه شاعري براي تنوع بخشيدن بيان خود از غايب به مخاطب،از مخاطب به غايب،از متكلم به غايب و امثال آنها روي برگرداند. اين صنعت در اشعار رحمت در چند مورد به چشم ميخورد.
از غايب به متكلم:
همچو سوسن به زبان ها سخن آغاز كند من از اين رشك دهم جان و همانست كه تو
از متكلم به مخاطب:
در رةعشق تو گر پيكر من خاك شود نيست از سينه مرا داغ تو زايل شدني
غلو
غلو مبالغه ايست كه در حد افراط كه نه عقل وقوع آنرا محقق ميداند و نه از روي عادت امكان تحقق آن وجود دارد. يعني وقوع آن عقلاً و عادتاً امكان پذير نمي باشد.
مثال اين بيت رحمت:
گردم ز كف دست تو خياط لطافـــت كـــــــز بــــــرگ گلش جامه نو دوخته باز
خار ماهي دسته سنبل سراسر ميشود گرفتد در بحر از گيسوي مشكين موت موت
حشو مليح:
حشو در لغت بمعناي آگين و چيزي از قبيل پنبه و پشم كه مابين رويه و آسترلباس را بدان بيا گنند.
حشو مليح آنست كه از نظر معنايي لازم نباشد اما به زيباي شعر بيفزايد مانند:
چار باغ حسنت از آسيب دوران دور باد زينت افزا باد از سر و قد دلجوت جوت
عبارت «از آسيب دوران دور باد» حشو است.
قبيح و مليح:
صنعتي است كه در آن شاعر مصرع اول يك بيست را طوري ذكر كند كه شنونده خيال زشت و يا قبيح آن ميكند ولي با شنيدن مصرع دوم سپس اشتباهش مرفوع ميشود. يعني گوينده در يك مصرع خود را به دار تهمت برابر ميكند و با گفتن مصرع دوم خود را دوباره آزاد ميكند.
من ترا كـــرده ام اي حــــوروش مه لــــقا صد دعا از دل مجروح به هر صبح و مسا
خفته بودي تو و من ميزدم اي شوخ ز شوق بو سه برهر دو كــــــف پاي نگــارين شما
تا در آمد ز تو صد ناله و فــــــرياد كشيد هـــــر كه حمام رود گنبدش آيــــد به صدا
گـــــاه انـداختم و گــــاه گشيدم از شوق نفس از بيم و هـــراس تو من بي سر و پا
تا بدادي و شكستي ز چه رو اي شه من از پي كشتن من در بر رو زلـــــف دو تا
هر قـــــدر سخت زدم ديده بمن خنديدي سنگ از جور تو بــــر سينه غمديـــده بتا
درد اگر كرد ترا گوي كه تا زرد كشم سرمه در چشم خمارين تو اي تنــــگ قبا
تشبيه و همي:
راجع به اين تشبيه در كتب بيان نظريات متفاوتي اظهار شده است و هر كس مطابق ذوق وسليقه خويش در اين مورد قلم فرسايي كرده است. مؤلف حد ايق البلاغه اين تشبيه را در رديف انواع ديگر ذكر كرده گفته است « آنچه را وهم صورت ميدهد نيز از نوع عقلي است و فرق بين وهمي و خيالي در آنست كه خيال آنچه را از من مشترك اقتباس ميكند قوت مخيله آنرا تركيب كند» مانند اين بيت رحمت:
بي نظيري تو چو عنقا ز كمال اي رحمت كرده موجود ترا قادر يكتا يكتا
تشبيه محسوس به محسوس:
آنست كه طرفين توسط حواس پنجگانه درك شوند يعني مشبه و مشبه به توسط يكي از حواس تشخيص گردند.
از هجر بسكه سر شكم چو ابر نيسان ريخت كشاي ديده كه شد عالم تر آب بر آب
تشبه موكد:
آنست كه در آن ادات تشبيه ذكر نشود. مانند اين ابيات رحمت:
چه ساني تيغ مژگان را به سنگ سرمه بر قتلم شهيدم ميكني از ناز گاهي از تغافل هم
شهر را كــردست بسمل از اشارتهاي نــــاز محرم دل گرچه نبود تيغ مژگانش هنوز
وقت كشتن شيون اگر خواهي كه عاشق كم كند تيغ مژگان را نما اي سيمن از سرمه تيز
او نيامـــد به رهش تــــا در رشكي ريـــزم بين سرشكم همه گلنار شد افسوس افسوس
قلبم زسنگ تفرقه بشکست شیشه گون