رد انتساب قصیده «ای عزیزان شور و غوغا درجهان خواهد گرفت» به
اقبال «حسام»
مورخ 10/12/1390
رد انتساب قصیده «ای عزیزان شور و غوغا درجهان خواهد گرفت» به
ناصرخسرو
هرکس به طریقی دل ما می شکند بیگانه جدا دوست جدا می شکند
بیگانه اگر می شکند عیبی نیست از دوست بپرسید که چرا می شکند
هنوز طفل خوردی بیش نبودم که از زبان عدۀ از اشخاص و افرادی که به مسایل عقیده تی بیشتر تمایل داشتند و مسئله مذهب و مذهبی بودن را زیادتر مطرح می ساختند، گویی از تمام امور مذهبی چیز و ناچیزی میدانند و بعضی شان انگشت رهبری مذهب را با دندان می گزیدند و کتاب های دینی بخصوص آثار ناصرخسرو را صرفا و صرفا مربوط خود و خانواده خود میدانستند و حتی در مقابل کسانیکه آثار ناصرخسرو بخصوص وجه دین، خوان الاخوان و زادالمسافرین را ورق میزدند چنان عکس العملی از خود نشان میدادند که امروز یک مسلمان افراطی در مقابل کسی که انجیل و یا تورات را در دست بگیرد؛ همانگونه عکس العمل مشابه نشان خواهد داد، تقریبا برای عوام ممنوع المطالعه بودند، نجوا و زیر زبان زمزمه می کردند که «ای عزیزان شور و غوغا در جهان خواهد گرفت»و بعد این سخن را به ناصر خسرو حجت خراسان نسبت میدادند و من هم که از زبان شان این زمزمه را می شنیدم به یقین کامل و با جان و دل آنرا می پذیرفتم ؛ اما هر قدر کوشش کردم تا آخر آن را پیدا کرده بخوانم ، موفق نه شدم. خوشبختانه بعد از سالها انتظار و کوشش ،چندی قبل باآنکه به سیستم انتر نتی همیشه و متواتر دسترسی ندارم از سایت سیمای شغنان مقاله ای را تحت عنوان موسیقی و شعر در کوهستانهای پامیرکه از روی ویب سایت موسسه مطالعات اسماعیلی لندن کاپی شده دریافت نمودم ، با آنکه عنوان مقاله خیلی کلی است ؛ اما در بحبوحه متن آن به مسئلۀ موسیقی و شعر پامیر خیلی نظر جزوی بازتاب یافته بود، با آنکه تمام امکانات مادی و معنوی در اختیار نویسنده گان و پژوهشگران آن موسسه قرار دارد انداخته شده، از کمی و کاستی های چشم گیری نیز بر خوردار است. ولی من نمی خواهم به تمام نقاط موضوعات آن نظر بیندازم ؛ِ اما آنچه که بیشتر در محراق توجه من قرار دارد رد انتساب قصیده «ای عزیزان شور و غوغا در جهان خواهد گرفت» به ناصر خسرو است.
امروز تمام ادبیات پژوهان و کسانیکه شعر و موضوعات شعری گذشتگان را تحلیل و تجزیه میکنند به این نظر اند که ، قصاید ناصر خسرو از تمامی عیوب مبرا هستند. چنانچه: یکی از نویسندگان در باره قصاید ناصرخسرو می نویسد: «در قصاید او{ناصرخسرو} غث و سمین نیست. اصلا دردیوان او قصیده درجه سوم پیدا نمی شود. قصاید او را میتوان به دو دسته تقسیم کرد: خوب و خوبتر.» اما این قصیده مملو از غث و سمین است و در ضمن هیچ خوبی و زیبایی کلامی در آن به نظر نمی رسد. پیرامون غث و سمین بودن آن بعد ها صحبت خواهیم کرد.
بر همگان هویدا است که قصاید ناصر خسرو از لحاظ وزن سنگین و از دید قافیه مشکل زا هستند معمولا واژه های اصیل زبان فارسی دری را در بر دارند و به مسایل فلسفی، مذهبی و انتقادی بیشتر می پردازند.اما در این قصیده نه مسئله فلسفی نه مسئله انتقادی و نه مسئله مذهبی دیده میشود.
به جای اینکه بحث کلی در مورد قصیده مطرح نمایم، سزاوار است، کمی به جزئیات بروم وبعضی ابیات این قصیده را به تحلیل و تجزیه بگیرم و از بیت اول شروع کنم که در آن گفته شده:
ای عزیزان شورو غوغا در جهان خواهد گرفت غصه و غم در جهان این و آن خواهد گرفت
در این بیت منظور از« جهان این و آن » یعنی چه؟ چه مفهوم و کدام مطلبی را ارایه میکند؟ اگر ما بی مفهومی این عبارت را مجرا به ناقابلی مستنسخ بدهیم و بگوییم که شاید «غصه و غم این و آنرا در جهان خواهد گرفت»بوده ؛ بازهم به یک مسئله تکرار قافیه که در زمان ناصرخسرو و سبک خراسانی از معایب شعر شمرده می شد سر دچار می شویم..
در بیت دوم در مصرع اول گفته شده که « مهر ازتاب ملامت زرد رو خواهد شدند» دیده میشود که در این مصرع به مسئله ساختار زبانی و قواعد دستوری زبان فارسی دری توجه نشده؛ چنا نکه برای واژه مهر که اسم مفرد است فعل جمع شدند بکار برده شده که مغایرت کاملی با نورم زبان دارد. ولی در مصرع اول بیت چهارم پس به اصل قاعده دستوری توجه کرده،گفته است. «شرم و ناموس از خلایق برطرف خواهد شدند»که در این بیت صنعت جمع را بکار برده و شرم و ناموس را باهم جمع کرده تحت یک حکم برطرف شده بیان نموده است.
نکته دیگری که در بیت دوم، ششم، سیزدهم،و بیست و هفتم از لحاظ ساختار شعری در این قصیده نظرمان را به خود جلب کرده استفاده از قافیه معیوب و آنهم شایگان.شایگان که گونه یی از ایطای جلی است. در آن نشانه جمع فارسی بخصوص «آن» و جمع عربی در قافیه بکار برده میشود. اما این نشانه ها زمانی بیشتر از عیوب قافیه پنداشته میشوند که به حیث حرف روی در کلام قرار بگیرندو حرف روی هم باید آخرین حرف اصلی یک کلمه باشد، در ابیات اشاره شده که قافیه بر پایه مردمان، مادران و ظالمان نهاده شده می بینم که آخرین حرف در مادران «ر» و در ظالمان و مردمان «م» است که این خود یک کاستی بزرگی در سبک خراسانی که ناصرخسروحتی در دور غزنویان و سلجوقیان طرفدار آن بوده، میباشد.در حالیکه قبلا یاد آور شدم که عموم ادب شناسان به این باور اند که قصاید ناصرخسرو از لحاظ وزن سنگین و از دید قافیه مشکل هستند.
در واقع بعضی از هم مذهبان سلیم ، ساده و آب دندان مان به باور اینکه شعر از ناصرخسرو است از بیت پنجم این قصیده که در ان گفته شده:
نسل یعقوبی به عالم منقطع خواهد شدند تا به گردون ناله و آه و فغان خواهد گرفت
چنین توجیهات می نمایند که نسل یعقوبی مراد از اولاد های حضرت پیغمبر و آنهم امامان بر حق اسماعیلیان، که دشمنان از هر سمت وسویی بالایشان در آخرزمان حمله ور می شوند و آنها را به شهادت و نیستی میکشانند ، سپس رعد و برق میشود ؛ ستاره ها از مسیر شان منحرف و دنیا در هم و برهم میشود. این یک توجیهات و داوری نادرست و عجولانه است. من تا به حال به چنین حدیثی و یا روایتی سردچار نشده ام که در ان حضرت پیغمبر گفته باشد که من از اولاد یعقوب پیغمبر هستم ولی به کرات گفته است که من از نسل ابراهیم پیغمبر هستم و خود یعقوب هم به جدش ابراهیم پیغمبر افتخار کرده است.حقیقت سخن این است که مراد از نسل یعقوب در این قصیده یعقوب بیک فرزند امیر حسن بیک بن علی بن قرا عثمان که به تاریخ چهاردهم ربیع لاخر 883برادرش سلطان خلیل را که مرد عیاش و بی کفایت بود به قتل رساند و خود پادشاه سلسله آق قویونلو شد که در سطور آینده موضوع را مشرحتر و واضح تر بیان خواهم نمود.
در ابیات هفتم،نهم و دهم این قصیده از ماده تاریخ نهصدونه سال و ماه یاددهانی شده و پس از آن در باره ظهور شخصی بنام شاه اسمعیل بن حیدر و حکومت پنجاه ساله فرزندش چیزی گفته شده. که آن عده از تحلیگران محترم را که انتساب این قصیده را به یقین کامل به ناصرخسرو میدانند به بیراهه رفته اند. آنان از شاه اسماعیل بن حیدر کس دیگری را توجیه میکنند و از تاریخ نهصدو نه موضوع دیگری استحصال میکنند و درمورد پنجاه سال حکومت فرزندش نیز موضوعات بی پایه دیگری را بیان مینمایند که خود توهین محض به شان و شوکت امامان دوّر است.که نه این شاه اسماعیل همان اسماعیلی است که حین امامت او در بین شیعه اسماعیلی و اثناعشری افتراقی افتاد و نه هدف از فرزندش محمد بن اسمعیل هفتمین امام اسماعیلیان است ونه مراد از حیدر حضرت علی کرم الله وجهه است؛ بلکه هدف از شاه اسماعیل در این قصیده همان موسس سلسله صفویه پسرحیدر بن جنیدبن صدرالدین بن ابراهیم است که در25 رجب 892 تولد یافته بود. زمانی که پدرش حیدر توسط شروان شاه به همکاری امیر یعقوب ترکمان در سال 893 به قتل رسیداسماعیل طفل یک ساله بیش نبود که به محبس قلعه اصغرفارس با دو برادرش علی و ابراهیم فرستاده شد که بعد ها توسط رستم بیک از حبس رها گردید و به منطقه گیلان متواری شد. در اوایل سال 905 اسماعیل به کمک مریدان کثیری که از طریقه ابا و اجدادش پیروی می کردند و بنام صوفیه در مناطق مختلفی متفرق بودند ؛ در منطقه اردبیل که اسماعیل از گیلان به آنجا رفته بود گرد اسماعیل جمع شده اند که از جمله هفت هزار نفر ایشان را ترکان طوایف مختلف از قبیل شاملو، استاجلو؛ قاجار؛ تکلو و افشار بودندکه پارچه های سرخ ( اصلاً کلاه سرخ بر سر می گذاشتند) برسر داشتند و بنام قرلباش (سرخ سر) معروف شده بودند. ( در زمینه میتوانید به کتاب " قزل باش و هزاره در لابلای تاریخ افغانستان"، تألیف : احمد علی محبی، به زبان فارسی اگر دسترسی دارید، میتوانید مراجعه کنید)
اسماعیل بعد از فتح مناطق از دست رفته پدرش در ربیع الاول 909به عراق عجم لشکر کشید و در نزدیکی همدان با مراد بیک آق قویونلو جای نشین الوند بیک جنگ کرد ؛ او راشکست داده در نتیجه این فتح سلسله نسل یعقوب که قبلا در مورد اشاراتی نمودم بکلی بر افتاد و مناطقی چون ، عراق عجم، فارس و کرمان ضمیمه ممالک شاه اسماعیل گردید. بعد از مرگ شاه اسماعیل پسرش شاه طهماسپ اول از سال 930-984 که پنجاه سال میشود بر مناطق مفتوحه پدرش حکومت راند.
در بیت بیست وچهارم این قصیده از شخص دیگری بنام شاه عباس (البته شاه عباس اول) که عده از تاریخ نویسان او را بنام شاه عباس بزرگ میدانند ؛ ذکری به عمل آمده ؛ در توصیف این شاه صفوی گوینده چنان افراط کرده که شعرش از غلو به طرف دروغ رفته و حتی به صراحت گفته میتوانم که کفر گفته است. عباس صفوی را به مقام و مرتبه مهدی رسانده به وی یکی از نشانه های مهدی که روی سرخ دارد ؛ داده و بعد از آن بی شرمانه مراجعه به حدیثی کرده که در آن حضرت پیغمبر یکی از نشانه ظهور مهدی را طلوع آفتاب از سمت مغرب میداند؛ پس آیا چنین واقعه یی در ایام عباس صفوی رخ داده ؟ آیا مردم دیگر تا ابد از ظلم ظالمان ؛ فساد و غیره اعمال رزیله امانی یافتند؟ و آیا های دیگری، تا ما از این طریق به پذیریم که واقعا چنین رویدادی در این زمانی به وقوع پیوستنی بود که ناصرخسرو آنرا پیش بینی و سلاطین صفویه را ستایش کرد و نیز چه رابطه یی صفویان با ناصرخسرو داشتند تا وی در قرن پنجم آمدن شان را پیش بینی می کرد؟ ایا مذهب اسماعیلی رسمیت پیداکرد؟ مذهب رسمی و دولتی مذهب اسماعیلی شد؟ حد اقل صفویان از لحاظ نژادی با وی قرابت داشتند؟هیچکدامی نی ، پس چگونه و از روی چه سندی انتساب این قصیده را به ناصرخسرو به پذیریم.
مسئله دیگری که در این قصیده به چشم می خورد تکرار قوافی است. در این قصیده واژه جهان شش دفعه ؛ مردمان سه بار و امان دو ره به حیث قافیه واقع شده اند؛ این موضوع در زمان ناصرخسرو و سبک خراسانی از معایب شعر و ناتوانی شاعر پنداشته می شد؛ اما بعد ها بخصوص در سبک هندی رواج پیدا کرد و چنان شایع شد که به قول دکتر ذبیح الله صفا در جلد پنجم تاریخ ادبیات ایران شاعران بزرگ سده یازدهم و دوازدهم چون طالب آملی، کلیم کاشانی و بیدل عظیم آبادی را در بر گرفت. وی می گوید «شاید خواننده این غزلها در بادی امر تصور ناتوانی برای گویندگان کند، لیکن وقتی می بینیم شاعران توانای استادی به تکرار چنین کرده اند.»
مسئله دیگری که در این قصیده کار برد دارد ماده تاریخ است در این مورد دکتر صفا در جلد سوم تاریخ ادبیات ایران می نویسد « از قرن هفتم به بعد موضوع تازه یی در ادب فارسی شیوع یافت که پیش از این اگر هم در ادب فارسی بوده باشد رنگ و شکل دیگری داشت؛ و آن ذکر تاریخ ها است در قطعات کوتاه برای وقایع گوناگون اعم از جلوس یا فوت و قتل پادشاهی ویا مرگ و قتل وزیری و روز ماه و سال وفات حکیمی و شاعری و امثال اینها.» این موضوع در قرون بعدی به نزج و پختگی خود می رسد و شعرا در کاربرد ماده تاریخ دو راه را به پیش می گیرند که در یکی صرف به ذکر اعداد اکتفا می کنند و در دیگری ذکر سال، ماه و روزرا به حساب ابجد در می آورند در این قصیده هردوی آنها دیده شده اند که اولی فتوحات شاه اسمعیل صفوی را منعکس می نماید و دومی که به یک مسئله مبهمی از روی ابجد پرداخته و بر حسب نوشته موسسه مطالعات اسماعیلی لندن حروف (ث،خ،ف) که از روی ابجد 1180 حاصل میشود سال ظهور مهدی را پیش بینی کرده ولی تا اکنون در باب ظهور مهدی و مهدویت کوچکترین عملی به وقوع نه پیوسته و به قول آنانیکه (ث،خ،ف) را رد می کنندو به عوض (ش،غ،ف) را مطرح و از روی ابجد سال 1383 را بیرون میکشندهم کدام وقایع قابل قبولی در زمینه مهدی و ظهور مهدویت را شاهد نیستیم.
پس در مورد این قصیده به این نتیجه میرسیم که موضوع تعریف و تمجید صفویان و سخنان بیهوده و به بیراهه کشاندن افراد خوشباوراز موضوعات مهم این قصیده هستند و هیچگاه و به اندازه ذره یی هم نمیتوان آنرا به ناصرخسرو نسبت داد.
ناصر خسرو نه شاعر درباری و نه مداح پادشاهان بوده و نه سخن سرای بیهوده ،چنانچه می گوید:
این چنین بیهوده ها، نیز مگو بامن که مرا از سخن بیهوده عار آید
بلکه یک حکیم بوده و این قصیده از دشمنان زیرک ناصرخسرو است که زیرکانه در سده های اخیر به وی نسبت داده اند تا مسئله عقیده تی وی را زیر سوال قرار دهند؛ ولی شور بختانه از طرف دوستان کم توجه او از دل و جان پذیرفته شدو حتی خود را به انستیتوت مطالعات اسماعیلی لندن رساند تا باشد برای آینده ها یک سند قوی و محکم از یک محل معتبر به نفع متخاصمین سر بدرکند پس به دوش این انستیتوت است که در قسمت همچون مزخرفات و بر چسپ ها قد علم کند یا قد خم و در مورد آگاهی عام و تام مردم اسماعیلی پیرامون مذهب شان بیشتر سعی میکند یا کمتر بحث ایست به ایشان ارتباط دارد نه به من.
قلبم زسنگ تفرقه بشکست شیشه گون